هميشه از دلاوري هاي پدر شهيدش در جبهه هاي جنگ برايش تعريف مي كردند...

-بابات يك مرد بزرگ بود ... فداكار بود ... شهيد شد كه ما ها راحت زندگي كنيم!

تا وقتي كه به سن هشت سالگي رسيد و فهميد پدرش شبانه بعد از نوشتن نامه اي به مادر ، به جبهه ي جنگ رفت ، شهيد شد و ...كوچ كرد پيش خدا!

يك شب فكري به سرش زد... مي خواست مثل پدرش فداكاري كند ... صبح مادر نامه اي با دست خط كودكانه كنار رخت خوابش پيدا كرد ؛

« مامان جان سلام

من رفطم كه شهيد شوم ... ولي نطرس بعد از شهيد شدنم بر مي گردم پيش تو»!!

 

سميرا حسن جان زاده

 ********

نمي دونم بعد اين همه مدت برگشتن هزار باره ام به چه دليله .... ولي اينجا برام مهمه و نمي تونم فراموشش كنم. هييي... يه روزايي بود دوستايي بودنننن كه خيلي دوستشون داشتم . هيييي....

الآن هيچ كدومشون نيستن‌! ولي اميدوارم دوستاي جديدي پيدا كنم و از دوستيمون لذت ببريم!

دسته ها :
يکشنبه 12 4 1390
X